تبليغاتX
Dichotomous thinking
قفـــــــــــــــــــــــــس
قفسي پر از مرغ و خروسهاي خصي و لاري و رسمي و كله ماري زيره اي و گل باقالی و شير برنجي و كاكلي و دم كل و پاكوتاه و جوجه هاي لندوك مافنگي كنار پياده رو ، لب جوي يخ بسته اي گذاشته بود.توي جو ، تفاله ي چاي خون دلمه شده و انار آب لمبو و پوست پرتقال و برگ هاي خشك و زرت و زبيل هاي ديگه قاتي يخ بسته شده بود.لب جو ، نزديك قفس ، گودالي بود پر از خون دلمه شده ي يخ بسته كه پر مرغ و شلغم گنديده و ته سيگار و كله و پاهاي بريده ي مرغ و پهن اسب توش افتاده بود.

-دنيايي پر از آدماي جورواجور و زن و مرداي بدبخت و زناي بيوه و زناي شوهردار و و دختراي جوون و دختراي دم بخت و دختراي ترشيده و پسراي بيكار و پسراي تحصلكرده و ....

كف قفس خيس بود.از فضله ي مرغ فرش شده بود.خاك و كاه و پوست و ارزن قاتي فضله ها بود.پاي مرغ و خروسها و پرهاشون خيس بود.از فضله خيس شده بود. جاشون تنگ بود.همه تو هم تپيده بودن. مثل دونه هاي بلال به هم چسبيده بودن. جا نبود كز كنن.جا نبود بايستند.جا نبود بخوابند.پشت سر هم تو سر هم تك ميزدندو كاكل هم رو ميكندند.جا نبود.همه تو سري ميخوردند.همه جاشون تنگ بود.همه سردشون بود. همه گرسنه شون بود. همه با هم بيگانه بودند. همه جا گند بود. همه چشم به راه بودند. همه مانند هم بودند و هيچكس روزگارش از ديگري بهتر نبود.

-دنيا پر از كثافت بود.از گناهاي ريخته شده فرش شده بود.خوب و بد و زشت و كثيف و لجن و درستكار و بدكار با هم غاطي بود.همه تو گناه غلط ميزدن.پاي همه گير گناههاي كرده و نكرده شون بود. جا براي خوبي نبود. همه با هم بيگانه بودن.همه جا گندبود. همه بدبخت بودن و هيچكس وضعش با ديگري فرقي نداشت. دنيا پر از كثافت بود.

اونايي كه پس از تو سري خوردن سرشونو پايين مياوردن و زير پر و بال و لا پاي هم قايم ميشدن ، خواه ناخواه تكشون تو فضله هاي كف قفس ميخورد. اونوقت از روي ناچاري از اون تو پوست ارزن برميچيدن.اونايي كه حتي جا نبود تكشون به فضله هاي ته قفس بخوره به ناچار به سيم ديواره ي قفس تك ميزدن و خيره به بيرون مينگريستند.اما سودي نداشت و راه فراري نبود.جاي زيستن هم نبود.نه تك غضروفي و نه چنگال و نه قدقد خشم آلود نه زور و فشار و نه تو سر هم زدن راه فرار نمينمود.
اما سرگرمشون ميكرد.دنياي بيرون به آنها بيگانه و سنگدل بود.نه خيره و دردناك نگريستن و نه زيبايي پر و بالشون به اونا كمك نميكرد.
تو هم ميلوليدن و تو فضله ي خودشان تك ميزدن و از كاسه ي شكسته ي كنار قفس آب مينوشيدند و سرهايشان را به نشانه ي سپاس بالا ميكردند و به سقف دروغين و شوخگن و مسخره ي قفس مينگريستند و حنجره هاي نرم و نازكشان را تكان ميدادند.در آندم كه چرت ميزدند ، همه منتظر و چشم به راه بودند.سرگشته و بي تكليف بودند.رهائي نبود.جاي زيست و گريز نبود.فرار از آن منجلاب نبود.آنها با يك محكوميت دسته جمعي در سردي و بيگانگي و تنهايي و سرگشتگي و چشم به راهي براي خودشان ميپلكيدند.

-به ناچار و براي نجات به در و ديوار دنيا چنگ ميزدند و خيره به پوچي عملشون مينگريستند.هيچ سودي نداشت.راه فرار نبود. جاي زيستن هم نبود. نه فر و شكوه دنيايي خود ساختشون و نه زيبايي هاي دروني هديه داده شون هيچ سودي براشون نداشت . فقط سرگرمشون ميكرد تا به زندگي پوچ و بي معنيشون ادامه بدن. دنياي برتر با آنها بيگانه و سنگدل بود. به زندگي نكبت بارشون عادت كرده بودن و هيچ راه نجاتي نبود.
با هم زندگي ميكردن و با همه ي زشتيها انس گرفته بودن و به همه چيز عادت كرده بودن و جالب اينكه از عادتشون لذت هم ميبردن!!! گهگاهي سرشون را براي شكر يا شكايت بالا ميكردند و به آسمان تيره ي دنيا نگاه ميكردند.
هميشه منتظر و چشم به راه بودن . سرگشته و بي تكليف بودند ورهايي نبود. جاي زيست و گريز نبود. فراري از آن منجلاب نبود. همه محكوم بودند...

به ناگاه در قفس باز شد و در آنجا جنبشي پديد آمد.دستي سياه و سوخته و رگ درآمده و چركين و شوم و پينه بسته تو قفس رانده شد و ميان هم قفسان به كند و كو درآمد.دست با سنگدلي و خشم و بي اعتنائي در ميان آن به درو افتاد و آشوبي پديدار كرد.هم قفسان بوي مرگ آْود آشنايي شنيدند.چندششان شد و پرپر ردند و زير پر و بال هم پنهان شدند. دست بالاي سرشان ميچرخيد.و مانند آهن رباي نيروندي آنها را چون براده ي آهن ميلرزاند.دست همه جا گشت و از بيرون چشمي چون "رادار" آن را راهنمايي ميكرد تا سرانجام بيخ بال جوجه ي ريقونه اي چسبيد و آن را از آن ميان بلند كرد.
اما هنوز دست و جوجه اي كه در آن تقلا و جيك جيك ميكردو پر و بال ميزد بالاي سر مرغ و خروس ها ي ديگر ميچرخيد و ار قفس بيرون نرفته بود كه دوباره آنها سرگرم چريدن در آن منجلاب و تو سري خوردن شدن.سردي و گرسنگي و سرگشتگي و بيگانگي و چشم به راهي به جاي خود بود.همه بيگانه و بي اعتنا و بي مهر ، بربر به هم نگاه ميكردن و با چنگال خودشان را مي خاراندن.
پاي قفس ، در بيرون كاردي تيز و كهن بر گلوي جوجه ماليده شد و خونش را بيرون جهاند.مرغ و خروسها از توي قفس ميديدند.قدقد ميكردند و ديواره قفس را تك ميزدند.اما ديوار قفس سخت بود.بيرون را مينمود اما راه نميداد.آنها كنجكاو و ترسان و چشم به راه و ناتوان به جهش خون هم قفسشان كه اكنون آزاد شده بود نگاه ميكردند....

اما چاره نبود .اين بود كه بود. همه خاموش بودند و گرد مرگ در قفس پاشيده شده بود.




....اين مطلب رو از داستان قفس صادق چوبك انتخاب كردم و البته چند پاراگرافي هم بهش اضافه كردم.....جاهايي كه اضافه كردم مشخصه.....هيچوقت دزدي نكنيد....!!!


2 نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 11:40  توسط anonymous  | 

امروز يكي از بهترين روزاي زندگيمه.....
salam hachkhanom
khobi
ye khabare az ye babaie ke yeroze behesh megofte dadash o onam behet megoft abji kochollo nemegere
ine rasmesh......raste zeyarat ghabol


خب....
چي بگم؟
راستي تولدت مبارك.....6 خرداد بود .....
براي كي مينويسم؟
تو كه اينجا نميايي.....
يعني اصلا آدرسشو نداري كه بيايي......
شايد براي دل خودم مينويسم......
خب......بعد از اين همه وقت......
ممنونم.....
ثابت كردي كه بامعرفت تر از مني......
خيلي بامعرفت تر......
.....
زبونم بند اومده.....هيچي نميتونم بگم......باور كن!!!! تو باور ميكني.....مثل هميشه.....
......
چقدر زود گذشت.....
راستي هنوز مينويسم....اون 3 تا آرزو رو يادته؟ نه يادت نيست.ميدونم.....خيلي فراموشكاري.....
مهم نيست....
خيلي احمق شدم.....احمق تر از هميشه......
چه جاي خوبي پيدا كردم براي حرف زدن با تو ......
"هر قدر احمقانه تر به واقعيت نزديكتر....هر قدر احمقانه تر روشن تر.حماقت مختصر و بي پيرايه است.....ولي هوشمندي وول ميخورد و خود را پنهان ميكند.هوشمندي بي سر و پاست.اما حماقت صادق و سرراست است!!!


 
2 نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 12:48  توسط anonymous  | 

و ..............تمام خواهم شد......
فرض كنيد كسي قلمي به شما ميدهد ، قلمي مهر و موم شده با رنگي قوي و ثابت.
شما قادر به ديدن مقدار جوهر داخل آن نيستيد. امكان دارد كه جوهر اين قلم در همان مراحل اوليه با نوشتن نخستين كلمات آزمايشي تمام شود ، و يا امكان دارد به قدري دوام آورد كه قادر به خلق يك ( و يا چندين) شاهكار شويد ، شاهكاري كه تا ابديت باقي بماند و تغييري شگرف در روند امور ايجاد نمايد.شما قبل از شروع به نوشتن ، از چند و چون آن آگاه نيستيد.
تحت يك چنين شرايطي ، شما هرگز قادر به دانستن واقعيت نيستيد.
شما تنها ناگزير از استفاده آن هستيد.
در واقع هيچ يك از مقررات اين بازي انجام هيچ كاري را به شما ديكته نميكند.به عبارت ديگر ، به جاي برداشتن قلم و استفاده از آن ، مختار هستيد كه آن را روي قفسه يا داخل كشويي بگذاريد تا جوهر آن بلااستفاده خشك شود.
اما اگر تصميم بگيريد كه از آن استفاده كنيد ، چه چيزي با آن خواهيد نوشت؟بازي را چگونه به پايان خواهيد رساند؟
آيا قبل از آنكه چيزي روي كاغذ بياوريد نقشه پشت نقشه است كه خواهيد كشيد؟ آيا نقشه هايتان يه قدري وسيع و گسترده خواهند بود كه هرگز وقت نوشتن آنها را پيدا نخواهيد كرد؟يا اينكه قلم را به دست گرفته ، شروع به نوشتن خواهيد كرد و خواهيد كوشيد كه خود را با فراز و نشيب سيل آساي كلمات سازگار سازيد و روانه جايي شويد كه كلمات جاري تان ميسازند؟
آيا با احتياط و به دقت خواهيد نوشت ، طوري كه گويي يك لحظه بعد جوهر تمام خواهد شد ؟ يا اينكه تظاهر خواهيد كرد و يا باورتان خواهد شد ( يا تظاهر به باور كردن خواهيد نمود ) كه قلم تا به ابد خواهد نوشت و طبق آن عمل خواهد كرد؟
و از چه خواهيد نوشت؟ از عشق ؟ از نفرت ؟ شوخي و خوشمزگي ؟ بدبختي ؟ زندگي ؟ مرگ ؟‌ هيچ چيز ؟‌همه چيز ؟
آيا تنها براي خشنودي خودتان خواهيد نوشت ؟ يا ديگران ؟‌ يا خودتان از طريق نوشتن براي ديگران‌ ؟

شيوه ي قلمفرسايي شما چگونه خواهد بود ؟ درشت و شجاعانه و يا ريز و بزدلانه ؟ پرنقش و نگار خواهد بود يا ساده ؟
اصلاً چيزي خواهيد نوشت ؟ به محض اينكه قلم به دست گرفتيد ، هيچ مقرراتي شما را ملزم به نوشتن نميكند. آيا طرحي ناپخته و ناتمام خواهيد كشيد ؟ خرچنگ قورباغه اي خواهيد نوشت ؟ علائم بي معني روي كاغذ رسم خواهيد كرد يا اينكه طرحي واقعاً نو خواهيد كشيد ؟ روي خطوط خواهيد نوشت يا داخل خطوط ؟ يا اصلاً خطي نخواهيد ديد ؟ هر چند كه هست !!! هست ؟!
در اين ميان خيلي چيزها هست كه بايد درباره اش فكر كنيم ، نه ؟
حالا فرض كنيد كسي زندگي به ما ميدهد .....

 

۲۸ خرداد تولدم بود.....خب....یه کمی دیر شد.....مگه مهمه؟نه بابا....مهم نیست.....میخواستم بگم خدا جوووووووووووووونم خیلی دووووووووووووووستت دارم.......خیلی خیلی خیلییییییییی.......ممنون که بودنم رو به نبودنم ترجیح دادییییییییییییییییی.......عاشقتم....ميدونم كه....خوب نيستم!!!انيستم؟!اما خوب يعني چي؟نمييييييييييييدونم.....

و حرفهاي ديگه اي كه اصلا لزومي نداره اينجا بنويسم........

2 نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 9:18  توسط anonymous  | 

ـمن کلماتی را  که میخواهم نمیجویم و دیگر میان آنها نمیتوانم رجحانی قائل باشم.اما راست است که حرکات و اعمالم دیگر ته کشیده است.من آزادی ام را گم کرده ام و اکنون جهنم دارد برایم شروع میشود.

ـاین حرف ها را پیش از این نمیزدی. در تمام سال ها به ماندن پیش من ادامه میدادی و با دستی مصمم پای تمام کسانی را که باید میمردند را میگرفتی. و در همه ی این مدت به آزادی و دوزخ فکر نمیکردی.و گمان نمیکردی که روزی باید خودت را از زندگی محروم سازی. و همینطور ادامه میدادی......

ـراست است که من ادامه میدادم.ولی آنچه مرا اینطور زنده نگه میداشت با مرگ فرقی نداشت و آنچه مرا زنده نگه میداشت عادت بود.برای تغییر شکل همه ی این ها فقط درد و رنج کافی بود....میدانم...حرف هایم منطقی نیست.درد و رنج برای یک آدم جانی چه معنایی دارد؟تو خودت هم میبینی که این رنج من  رنج حقیقی نیست.چون من هنوز فریاد نکشیده ام.این درد من هیچ چیز جز رنج دوباره زنده شدن در عشق نیست و با وجود این رنج از من در میگذرد.من این را هم میدانم که این رنج نیز دلیل و منطقی ندارد.ولی خود این دنیا هم منطقی نیست و من که مزه ی آن را کاملاْ چشیده ام میتوانم بگویم که از آغاز خلقت تا انهدام آن همینطور بوده است.......


روز تلخی بود.شاید هم بی مزه!روزها چه بی معنی و بی مزه و پوچ میگذرن و ما ....به دنبالشون .عین حیوونی که قلاده به گردنش انداختن به هر سو که میرود ، میرویم
یه جورایی دارن ما رو میکشونن

سگی رو دیدم که با قلاده اش دست صاحب حرکت میکرد.به هر سو که او(صاحب) میرفت، او(سگ) حرکت میکرد! بر خلاف میلش راه میرفت. به چپ و راست میچرخید و....ادامه ی حیات میداد! گاهی از سر لجاجت می ایستادو پاش رو محکم به زمین میچسبوند و فشار میداد.غرشی میکرد و ....شاید در دلش صاحب رو تهدید میکرد!تهدید،تهدید،تهدید.نفرین
صاحب با سماجت قلاده رو میکشید و میکشید!صاحب قدرتمند ،قوی،پیروز . سگ مغلوب خیلی راحت از ایستادگی بی معنی و پوچش منصرف شد و انگار از اولش هم میدونست که باید منصرف بشه! و فکر میکنم ایستادگی میکرد تا منصرف بشه!شکست بخوره!...سر به زیر و شکست خورده به راه ادامه داد.
خیلی راحت تونست صاحب رو جای خودش تصور کنه .صاحب که همیشه روی دو پا راه میره ،چهار دست و پا رو زمین حرکت کنه ، با یه قلاده به گردنش و سر قلاده دست خودش. صاحب رو بر خلاف میلش به این ور و اونور بکشونه. تند حرکت کنه ،انقدر که صاحب به پاش نرسه و با خاری رو زمین کشیده بشه...
صاحب با پاش لگدی آروم به پهلوی سگ زد و...رشته ی افکارشو پاره کرد. دقیقاً همون جایی که اوج انتقام گیری بود صاحب پرید تو افکارش . شاید فهمیده بود تو سر سگ چی میگذره و با این کار میخواست بهش یادآوری کنه که هنوز صاحب،صاحبه و سگ،اسیر!!!
صاحب بعداز مکثی کوتاه تصمیم گرفت کجا بره . رفت به طرف یه نیمکت چوبی خالی و سگ هم کشان کشان به همراه صاحب رفت.صاحب نشست و سکوت مطلق همه جارو فرا گرفت. بعد از مدتی سگ آروم گرفت و روی دو پاش نشست و شروع به حرکت دمش داد. وقتی دمش رو تکون میداد یعنی بیش از هر زمان دیگه ای آرامش داره. زیر چشمی نگاهی به صاحبش انداخت و شروع کرد به خیال بافیای محال.
صاحب رو تصور کرد که قلاده ای به گردنش انداخته و روی چهار دست و پا راه میره. به هر طرف که بخواد میکشونتش و هر وقت که دلش بخواد با پا لگدی به پهلوش میزنه.فکر کرد اگر صاحب بخواد غرغر کنه یه دهن بند سفت بر دهنش می بنده . این جوری دهنش رو قفل میکنه و جلوی هر نوع شورشی رو میگیره.
از افکارش خندش گرفت. به پوچی و مسخرگی همه چیز فکر میکرد. تو حال و هوای خودش بود که یکی مثل خودش رو در کنارش دید که به آرومی همراه صاحبش کشیده میشدو میرفت. هر از چند گاهی صاحب خم میشد و دست نوازشی بر سر و گوشش میکشید. فکر کرد خوبه که هر از چند گاهی اون هم دست نوازش ترحمی بر سر صاحب به قلاده کشیده شده اش بکشه. تا اینجوری بیشتر خارش کنه....
صاحب از جا بلند شد و با سنگدلی تمام قلاده رو به نشانه ی حرکت سخت کشید به گونه ای که گردن سگ همراه قلاده کشیده شد و صدای قرچ قروچ خشکی داد....
سگ از شدت درد زوزه ای کشید و بی اراده به دنبال صاحب حرکت کرد و زوزه ی درد آلودش به دنبال او روانه شد ....
صاحب زیر لب آوازی زمزمه و تکرار میکرد. یه آواز قدیمی و تکراری که هزار بار از صاحب شنیده بود.سگ با خودش فکر کرد چه خوب بود بعضی وقتا صاحب با اون حرف میزد.
و بعد خیلی سریع صاحب به قلاده کشیده شده رو تصور کرد که جلوش نشسته و دارن با هم حرف میزنن.نگاهی به صاحب انداخت و زوزه ای از روی نفرت سر داد....
سعی کرد خودش رو آزاد تصور کنه.نه به قلاده کشیده شده و بدون هیچ صاحبی و نه بدون صاحب به قلاده کشیده شده ای.سعی کرد خودش رو آزاد،در یک مکان عالی و دست نیافتنی تصور کنه.جایی که همیشه دوست داشت و نمیدید.سعی کرد،سعی کرد،سعی کرد و ...نتونست!حتی نتونست تصورش رو بکنه!!!!
انگار فکر و ذهنش رو هم به قلاده کشیده بودن.با خودش فکر کرد که صاحب لعنتی نه تنها جسم فیزیکیش،بلکه روح و فکر و ذهنش رو هم تسخیر کرده و به قلاده کشیده.و با بی رحمی تمام به هر سو که میخواد میکشونه!!!
نه!شاید نه به هر سو که میخواد.اما...محدودش کرده.یه جور آزار دهنده ای محدودش کرده!محدودی زجر آور و مرگ بار! اما خوشبختانه یا متاسفانه بر این امر اراده ی کامل نداره .و گاهی سگ از زیر این سلطه زیرکانه فرار میکنه. همون جاهایی که صاحب رو به قلاده کشیده شده تصور میکنه....
سگ بار دیگه صاحب رو به قلاده کشیده شده تصور کرد .این دفعه سعی کرد صاحب رو از قلاده ی خیالی آزاد کنه. چه لزومی داشت یه اسیر در دستش داشته باشه؟
حس انتقام گیریش کمرنگ شده بود.شاید رویای آزادی این حس رو از بین برده بود.
اگه صاحب آزاد میشد شاید اون هم به آزادی که میخواست میرسید!
صاحب رو از بند قلاده آزاد کرد ...و به حرکتش ادامه داد.اما...صاحب بدون قلاده به دنبال سگ حرکت کرد!!!
هیچ معنی از این فکر ناخودآگاه دستگیرش نشد...سعی کرد فکر نکنه ،تصور نکنه،خیال بافی نکنه.
لحظات پشت سر هم با عجله گذشتن و سگ بار دیگر بی اراده و بدون این که بخواد صاحب رو به قلاده کشیده شده تصور کرد که به هر طرف بخواد میکشونتش...
و هر چی سعی کرد نتونست از این جلوتر بره...سعی کرد، سعی کرد ،سعی کرد و نتونست...
فقط در همین حد.صاحب به قلاده کشیده شده!!!
از روی نارضایتی زوزه ی درد آلودی کشید. فکر کرد چه توسط صاحب به قلاده کشیده شده باشه، چه خودش صاحب رو به قلاده بکشونه، در هر صورت اسیر.... یه اسیر ابدی.
از شدت درد زوزه ای کشید و بر مرام صاحب و این دنیای بی رحم نفرین کرد.

میخواستم اینجا از یکی تشکر کنم.دیروز یه هدیه ی ناقابل به من داد.خیلی غافلگیرم کرد.نه با هدیه اش بلکه نفس عملش غافلگیرم کرد.اصلا بلد نیستم رو در رو  مثل آدم تشکر کنم.....زبونم بند میاد.واسه همین اینجا و اینجوری ازش تشکر میکنم ....واقعاْ انتظار نداشتم.....

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 8:56  توسط anonymous  | 

Game
گفته سه پاراگراف چرت و پرت بگو!!!سه پاراگرااااااااف....نه يه جمله ، دو جمله....سه پاراگراااااااف....
جل الخالق! آخه من سه پاراگراف چرت و پرت از كجام در بيارم نثارتون كنم؟!دارم به اونجام نهايت فشارمو ميارم!اما هر چي به اونجام فشار ميارم هيچي ازش تراوش نميكنه.گمونم فاسد شده! نه ، اصلا هميشه اش همينجوري بود.به باباي خدا بيامرزش رفته ، لجباز و يه دنده است. هر وقت لازمش دارم بازي در مياره ، آك بند ميشه ! هر وقت كه لازمش ندارم عينهو گاو چهار من شير ده همينجوري هي......
.....
به من ميگه سه پاراگراف چرت و پرت بگو!
خب من تا حالا راجع به هر چي چرت گفتم مگر آدما!اين دفعه ميخوام اين يكي رو تجربه كنم.بسم الله...
به جماعت كم و زياد آدما كه نگاه ميكنيم ميبينيم آدما چندين و چند دسته اند.من دوست دارم آدما رو از ديد خودشون دسته بندي كنم.مثلا آدما خودشون ، خودشونو يه جورايي ميبينن ! ديدي ميگن طرف خودكوچك بينه ، خودبزرگ بينه...و انواع و اقسام صفتهايي كه ميشه به اين خود بست و يه مشت آدم گريگوري رو تو اون دسته انداخت(گفتم گريگوري ياد گريگوري پك افتادم! خداييش بازيگره خوش تيپي بود.خدا بيامرزتش...)
بله؟!!!!!!!جانم.....يكي از بين جمعيت دستشو بالا كرده سوالي داره...بگو جانم؟
آهان.....از ريشه ي تاريخي اين نوع دسته بنديها سوال ميپرسن.اوكي.الان ميگم.جوابش مشخصه!تهاجم فرنگي!همه چي تو كشور ما به تهاجم فرنگي ختم ميشه و لاغير!چي جز تهاجم فرنگي ميتونه باعث اين بشه در كشور ما يه عده خودكوچك بين باشن و يه عده خود بزرگ بين و ....با اين تضادها و تناقضات وحدت معروف ايرانيان رو از بين ببرن و سر تا سر جامعه رو تضاد و تناقض و تفرقه و كوفت و زهر مار بگيره!
خفه شو.......ببخشيد...با شما نبودم!يكي از وسط جمعيت داشت به يكي از مسولين بالا مقام توهين ميكرد...با اوشون بودم.
اينم از ريشه ي تاريخيش.جالب بود نه؟ كجاشو ديدي؟جالب تر هم ميشه....
بزار از تاريخچه ي خود تهاجم فرنگي براتون بگم تا كف كنين.خب ميدونين كه كشور ما هميشه كشور قوي بوده چه از لحاظ فرهنگي، سياسي،اجتماعي،اقتصادي و الي آخر.و عمراً غربيون و غربيان و غربيات نميتونستن تو ايرون و ايروني نفوذ كنن.ايروني و نفوذ پذيري؟ايروني و غرب زدگي؟ايروني و استعمار؟!!!واسه همين غربياي فلان فلان شده از روشي استفاده كردن كه عين چي جواب داد.ناكسا فهميدن كه ميتونن تو فرهنگ غني ايرون نفوذ كنن.فرهنگ ايروني عين يه درخت كهنه ميمونه كه تو خاك ريشه دوونده و هر كي بخواد...آره....بايد ريشه ي اين درختو بخشكونه!اين شد كه به فكر تهاجم افتادن.تهاجم فرنگي اولين بار با توالت فرنگي غربيا وارد ايران شد.اوليش در زمان قاجاريا اومد.انگار مظفرالدين شاه مشنگ چون كمرش درد ميكرده نميتونسته كاراشو بكنه و دستور ميده اين شي عجيب رو براش بيارن و .....در هر صورت هر جور كه بود اين مظهر تهاجم فرنگي وارد ايران شد.
خلاصش ميكنم(چون گفته سه پاراگراف چرت بگو!) .بالاخره اين تهاجم با توالت فرنگي شروع شد و (چه خوب جواب داد) و با گوجه فرنگي ادامه پيدا كرد(توضيح مفصلي داره و از بيانش خودداري ميكنم)و خلاصه آخرش گند زد به اين غنائت فرهنگيمون و ....
بالاخره تهاجم تا اونجا ادامه يافت كه مردممون رو دچار تعارضاتي كرد....تعارضاتي مثل : خود كم بيني ، خود كوچك بيني ، خود ريز بيني(از يه دسته اند)و مثلا خودبزگ بيني...حالا تعارضات عجيب غريب ديگه اي هم هستن مثل خود بز بيني، خود گاو بيني و امثالهم.من ميخوام راجع به خود خر بيني حرف بزنم.خود خربيني بيماريه واگيريه كه ابتدا در وجود خران بزرگوار و زحمت كش بود.البته اين معزل براي خرا معزل نيست بلكه مزيته.چون حقيقت خر چيزي جز خر نيست.و لذا خود خر بيني باعث ميشه يه خر به ابعاد وجودي خودش واقف باشه و از همين رو هيچوقت در تاريخ ديده نشده هيچ خري با با واقعيت وجودي خر خودش مشكلي داشته باشه و مثل انسانها كه گاهي ميپرسن ما چرا انسان آفريده شديم و ....از اين سوالاي بيربط نميپرسه و هيچگاه اعتراضي ندارند كه چرا خر آفريده شدن!!!لذا به خاطر همين درك و بصيرته كه خرا اولين حيوونايي بودن كه تونستن رابطه ي موفقيت آميز و بدون كوچكترين چشم داشتي با آدما ايجاد كنن.و همه ي اينا بر ميگرده به شناخت ابعاد وجودي خويش و خرا اولين كسايي بودن كه به چنين شناختي رسيدن.
حالا ميرسيم سر اصل مطلب.رابطه ي اين دوتا با هم علاوه بر مزيتاي فراواني كه داشته و داره ....يه خطر داره و اون هم اينه كه به دليل آگاه نبودن آدما به حد و مرز خودشون اين ارتباط تا صميميت و گرمي پيش رفت و پيش رفت و پيش رفت و يك مشكل عجيب غريب لاينفك رو ايجاد كرد.خود خربيني!در فاصله ي كمي مانند سرطون رييشه دووند و بشريان بيگناه رو گرفتار كرد.در طول ساليان اين درد فراز و نشيبي هم طي كرده.گاهي به شكل ديگر خر بيني بوده....گاهي مرد خربيني ، زن خربيني و ......

فقط يه بازي بود.....قرار بود سه پاراگراف بي فكر چرت و پرت بگيم .....اما حرفاي من بيشتر جنبه ي طنز به خودش گرفت تا چرت و پرت.....فقط يه كمي راجع به موضوع اصلي فكر كردم.....بقيه اش بي فكر بود.

من چند روز ديگه ميرم مكه.حتما شخصا از رفقا خداحافظي ميكنم.اما هر كيو يادم رفت....به بزرگواريش ببخشه و ....

 
2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 9:27  توسط anonymous  | 

a poor player

داشتم به طرف در خروجی میرفتم که احساس کردم یه سایه میبینم.سایه ی عجیب غریبی بود.شبیه
سایه ی انسان نبود.سایه ی خاکستری مایل به سیاه کمرنگی که روی دیوار پله ها نقش بسته بود
و به سرعت فرار کرد و رد شد.نمیتونم توصیفش کنم...چون واقعاً ندیدمش.بیشتر احساسش
کردم....اصلاً مگه سایه هم توصیف کردن داره؟همه سایه ها شبیه هم هستن!اما ....نه!این
یکی فرق داشت...خیلی فرق داشت...مخصوصاً که در مکانی که هیچکس جز من نبود سرو
کله اش پیدا شده بود.خیلی با سرعت رد شد و رفت.یعنی کی میتونست باشه؟
جه کسی جز من اونجا بود؟راه پله ی متروک تاریک و روشنی که خودم هم نمیدونستم اونجا چیکار
میکنم و اصلاً چرا اونجام؟
سایه به شدت حواسم رو پرت کرده بود.شروع کردم از پله ها بالا رفتن.اولش حواسم جمع بود
و مواظب بودم راه زیادی نرم که برگشتش سخت باشه...مسیر هم به نظرم مشخص بود و
نیازی به دقت نداشت ...لحظات تکراری پشت سر هم به سرعت سپری شدند و من در عطش
کنجکاوی له له میزدم...حالتی مثل سرگیجه ناشی از ارتفاع بهم دست داد ...از این حالت
فهمیدم راه زیادی رو اومدم...از کنار پله ها نگاهی به پایین انداختم.راه پیچ در پیچ طولانی بی
انتهایی بود...هر چی دقت کردم نتونستم انتهای این مسیر پیچ در پیچ متمادی رو ببینم.یادم اومد
لحظه ای پیش میخواستم از در خروجی خارج بشم ...اما...کدوم در خروجی؟یادم نمیاد در
خروجی دیده باشم!!!اصلاًاز کجا اومده بودم که حالا میخواستم خارج بشم...حرکت سایه رو
احساس کردم و رشته ی افکارم پاره شد...ناخودآگاه شروع به دویدن کردم...لحظات طولانی
رو دویدم و دویدم...عین دیوونه ها شده بودم...به هیچی فکر نمیکردم...حتی برای لحظاتی
فراموش کرده بودم که اصلاً چرا دارم میدوم؟چی رو دارم دنبال میکنم؟کلاً از فکر سایه بیرون
اومده بودم و الکی میدویدم...انگار با خودم لج کرده بودم!!!شاید هم با سایه!احساس میکردم
اون داره با من مسابقه میده...دستم انداخته!احمق!اما من میدویدم تا ببینم این راه به کجا ختم
میشه.من با پله ها لج کرده بودم و میخواستم روشونو کم کنم!احمقانه بود...درحال دویدن بودم
که پام به یکی از پله ها گیر کرد و با سر خوردم زمین...چشمم به پله هایی که طی کرده
بودم افتاد...هیچ انتهایی برای پله ها قابل تصور نبود.تعجب کردم چطور این همه پله رو یه
ضرب طی کردم.پله های کوتاه و تاریکی که روی هم رفته راه پله ی دلگیر و تنگی رو درست
کرده بودند.نگاهی به در و دیوار انداختم ، بلکه شاید از پنجره ای که بی شک باید دنبالش میگشتم
تا پیداش کنم ، بتونم نگاهی به بیرون بندازم.سراسر پله ها رو دیوارای سنگی دود گرفته ی
زمختی در برگرفته بود که هیچ نشونی از پنجره و امثالهم نبود.دریغ از یه سوراخ کوچیک که بشه
از اون بیرون رو نگاه کرد.پاک نا امید شدم...چه انتظار بیجایی داشتم که تو اون پسله دنبال
پنجره میگشتم.خیلی حرصم گرفته بود.اونجا فقط دیوار بود.دیوار ، پله ،دیوار ، پله ، دیوار ،
پله...لعنتی.....
احساس اسارت و خفگی عمیقی میکردم.حالت تهوع داشتم.حالم از این همه اسارت و درموندگی به
هم میخورد.نگاهی به بالای سرم انداختم...ادامه ی پله ها سرسام آور بود.بی پایان بی
پایان!انبوهی از پله های تاریک و تنگ کنار هم چیده شده بودندو همینجوری ادامه داشتند.بدون اینکه
به جای مشخصی ختم شده باشند.واقعاً که این انبوه بی پایان سرگیجه اور بود.
مگه میشه؟
نه شروع و نه پایانی!پس این همه پله برای حرکت به چه معنا بود؟ناخودآگاه سرم رو پایین اوردم
و شروع به بالا آوردن کردم.دست خودم نبود.خودم رو به گوشه ی پله ای که روش زمین
خورده بودم رسوندم و تا میتونستم بالا اوردم.بر بوی گند و متعفنی که متساعد بود افزوده
شد.نمیدونم چقدر وقت بود که پشت سر هم عق میزدم و بالا میاوردم.حالم از خودم و همه چیز
به هم میخورد.من احمق توی اون زباله دونی که معلوم نبود کجاست چه غلطی میکردم؟بالا
میاوردم!افکار مزخرفم همراه با همه ی کثافتا بالا میومد و ذهنم رو درگیر میکرد...کاش از دستشون راحت میشدم.مدتی گذشت.نمیدونم چی شد که همونجا توی اون گندابی که برای خودم درست کرده بودم خوابم برد.هیچی از اون لحظات یادم نمیاد.فقط میدونم که از روی خستگی و درموندگی بیهوش شده بودم و در گنداب بالااورده هام دست و پا میزدم.گوشه ی پله ای که اشغال کرده بودم میغلطیدم و
شاید سرگرم رویایی زیبا بودم.اما مطمئنم لحظه ی زیادی نگذشت که از بوی گندی که متصاعد بود
بیدار شدم
شاید هم از صدایی....آره صدایی نا آشنا به گوشم رسید...صدایی نا آشنا که مشوشم میکرد...فریاد بود یا چیزی شبیه فریاد....نمیدونم از کجا!دور بود یا نزدیک؟؟؟نا مفهوم بود.انگار کسی حرفی رو فریاد میزد اما نامفهوم بود.چی میگفت؟!به چه جون کندنی از جام بلند شدم خودم رو به لبه ی پله ها رسوندم.به پایین نگاه کردم.سایه هایی رو دیدم که میدویدند.فرار میکردند!!!!از کی؟از چی؟!!!توان دویدن نداشتم....به بالای سرم نگاه کردم.نقش هزاران سایه رو روی در و  دیوار میدیدم که فرار میکردند ...سرم گیج رفت....تمام نیرو و توانم فرو کش کرده بود....از بازی بی معنای سایه های ولگرد یاد این جمله افتادم:Life's but walking shadow...a poor player

سرم گیج میرفت...حالم بد بود...ساعت ها...روزها...سال ها.....

 To_morrow...and to_morrow...and to_morrow
Greeps  in this petty pace from day to day
To the last syllable  of recorded time
And all our yesterdays have Lighted fools
The way to dusty death.Out...out...brief candle
Life's but a walking shadow...a poor player
That struts and frets his hour upon the stage
And then is heard no more.its a tale
Told by an idiot ...full of sound and fury....signifiying nothing

عین یه موجود به درد نخور احمق گوشه ای افتاده بودم و افکار مزخرفم جلوی چشمم رژه میرفت...نمیتونستم فکر نکنم....ساعت ها....روزها....سال ها....

هنوز هم نمیدونم تو اون راه پله ی تاریک و متروک چی کار داشتم!کجا داشتم میرفتم؟در خروجی کجا بود؟آخرش چی شد؟اون سایه ها!چرا فرار میکردن؟!و اون حرفای مسخره که در اون وضع ناجور به دیواره ی ذهنم چسبیده بودن و رهام نمیکردن..... 

Life's but a walking shadow...a poor player
.........

its a tale Told by an idiot ...full of sound and fury....signifiying nothing

زندگی قصه ای است که ابلهی نقل میکند ....پر از خشم و خروش و هیاهوست ...و هیچ معنایی ندارد

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 8:55  توسط anonymous  | 

The future is ours
......تا قبل از اون لحظه بر فراز خودم ایستاده بودم.کمتر از لحظه ای گذشت که احساس کردم سر  جام میخکوب شدم.دقیقاً مثل آدمی که چهار دست و پاش رو به زمین میخکوب کنند و نتونه هیچ حرکتی داشته باشه.دست و پا میزدم.داد میزدم اما هیچ کس نمیشنید....اصلاً کسی وجود نداشت که بخواد صدای فریاد من رو بشنوه.دور و برم تاریک و سیاه بود.دیوارا رو نمیدیدم.یعنی یادم نمیاد.انگار در فضایی خلا بر زمینی که نمیدونم کجا بود میخکوب شده بودم.الان که فکر میکنم میبینم شاید هم به یه جایی دیگه در مکانی نیست در جهان برده شده بودم.هیچ چیز از مکان و زمان تشخیص نمیدادم.

اما در این دنیای خالی که همه جا رو گرد و غبار ابهام پوشونده بود ، تنها چیزی که یادمه اشیایی بودن که دوروبرم راه میرفتن(از کلمه ی شی استفاده میکنم چون واقعاً نمیدونم چی بودن .هم جون داشتن و هم اینکه شبیه هیچ جانداری نبودن!)نمیدونم چی بودن!چیزایی به بلندی بلندترین ستون ها با اندامی شبیه انسان که سراسر سفید پوش بودند.نه سفید تمیز.یه سفید چرک و کثیف!چهره هاشون یادم نمیاد.یادمه که از چهره هاشون میترسیدم.آره...ازشون میترسیدم.خوشم نمیومد و میخواستم فرار کنم.انگار دورم میدویدند یا راه میرفتند.حالا که بهتر فکر میکنم یادم میاد که با من حرف هم میزدند.آره!حرف میزدند.چی میگفتند؟؟؟!نمیدونم...یادم نمیاد.در اون لحظه به حرفاشون گوش نمیدادم.ترسیده بودم!شاید نباید میترسیدم.باید گوش میدادم.بزار یه کم فکر کنم....شاید گوش هم دادم ، ولی باز هم نفهمیدم چی میگن .شاید هم زبونشون رو نمیفهمیدم.شاید اصلاً حرف نمیزدند...نمیتونم صورت هاشون رو تصور کنم اما...بعیده که حرفی نزده باشند!آخه اینجوری به نظرم میاد که تند تند راه میرفتند یا میدویدند و چیزهایی زمزمه میکردند....
اصلاً از کجا معلوم که با من بودند؟
آره ...این احتمال قویتریه.با من نبودند!
اما ، نه!با من بودند.چون هر چی بیشتر فکر میکنم به نظرم میاد که چهره هاشون به طرف من بود و انگار خیره به چشم های بسته ی بینای من(چون با چشم بسته کاملاً میدیدم)نگاه میکردند و حرف هایی زمزمه میکردند!!!

اما من...ترسیده بودم.میخواستم فرار کنم و نمیتونستم.در تلاش و تکاپویی بی سرانجام دست و پا میزدم که یه دفعه نمیدونم چی شد به خودم گفتم"هی!بی خیال...آروم باش"به خودم نگفتم نترس!اما دقیقاً یادمه که گفتم آروم باش...دعوتی به آرامش از سوی خودم!چشمام رو بستم.در واقع باید بگم چشم های بسته ام رو دوباره بستم.سعی کردم آروم باشم.تسلیم شدم!و هیچ دست و پای بیخودی نزدم.با آرامش تمام در خلایی که اسیرش بودم تسلیم سیاهی مطلق شدم.سر و صدا خوابیده بود.چون یادمه سفیدپوشا سر و صدای زیادی راه انداخته بودند.هر چی من بیشتر فریاد میزدم بشتر سر و صدا میکردند.شاید چون میخواستند صدام به جایی نرسه!!!ولی وقتی تسلیم شدم همه جا آرومه آروم شد.هیچ صدایی نمیومد.در یک لحظه آرامش مطلق رو احساس کردم انگار که به درونم نفوذ کرده بود...چند لحظه بعد بی اختیار چشمام باز شد.همه جا تاریک بود....

به نور کم سویی که از پنجره وارد اتاق میشد خیره شدم.حوصله ی فکر کردن نداشتم. به خودم گفتم باز کابوس!سعی کردم چهره ی اشیای سفیدپوشی که سراسر کابوسم رو پر کرده بودند رو به یاد بیارم...اما...نشد.نتونستم.چه زود فراموش کرده بودم.تو رختخوابم غلطی زدم.به سختی حرکت میکردم.یاد فرداها افتادم...فرداها فرداها فرداها...چقدر بیزارم از این همه آینده ی مبهم و ...ترسناک؟از این همه گنگی و نادونی و ابهام میترسم.یاد سفیدپوشا افتادم.چه شباهت بی مانندی!!!

کابوس آینده ی من!!!و این سفیدپوشانی که سراسر این کابوس رو پر کرده بودند ، شاید همه ی گرد و غباری باشند که بر این کابوس نشسته اند....و من از اونها میترسیدم


میخواستم بگم لطفاْ هر کی میاد اینجا قدمش روی چشم اما حتماْ مطلب رو بخونه و بعد بره....برداشتتون رو هر چی که هست  بگید...هر چی که هست!!!

2 نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 10:59  توسط anonymous  | 

ridiculous-dream
تمام دیشب رو در یک رویای مضحک ترسناک گذروندم.
یادم نمیاد کی وارد دنیای سیاه و سفید رویا شدم.هیچوقت نتونستم مرز بین خواب و بیداری رو تشخیص بدم. همیشه دوست داشتم دقیقاً همون لحظه ای که همه جا سیاه سفید میشه و یواش یواش یک پام و بعد پای دیگرم رو در دنیای خیالی و بی دغدغه ی رویا میگذارم رو درک کنم. دوست دارم به درک مرز قرمز جداکننده ی این بیداری بی معنی و رویای سیاه برسم.در یک لحظه ، همون لحظه ای که چشمم رو بی اختیار به روی بیداری میبندم و بیداری رو پشت پلک های بی تفاوتم رها میکنم ، به تمام این رویای ترسناک پی ببرم.و تمام و کمال درکش کنم...
اما...
خواب نبودم ، همونطور که بیدار هم نبودم.چشمام بسته بود. و تمام بیداری و وقایع تمام عمرم رو پشت کرکره ی پایین چشمم جا گذاشته بودم.فراموش کرده بودم.مطمئنم تا قبل از اون لحظه عین یه مرده ی بی خیال در فراموشی عمیقی فرو رفته بودم.هیچ نشونی از یادواره های گذشته ، دغدغه های حال و اضطراب آینده در وجود بی جونم نمیدیدم.واقعاً که عین فراموشی بود.عین مرگی بی درد . مثل یه جسم بی خاصیت که بی تعارف و احترامی به گوشه ای پرتاب و دور انداخته میشه ، در نقطه ای دور افتاده از جهان بیداری خودم پرتاب شده بودم.یاد کاغذ پاره ها و آت آشغالای خودم افتادم.چه مقایسه ی بی مانندی !!! دور انداز خوبی هستم.از اون بالا جنازه ی آشغالایی که به هر گوشه ای پرتاب کرده بودم رو هم میدیدم.بر ذهن بی دغدغه ی خودم اشراف داشتم .... از اون بالا دنیای من عین یه آشغالدونی بزرگ بود ، مخصوصاً که الان خودم هم جزئی از اونا بودم.مثل اینکه از روی حواس پرتی و نا آگاهی ، یا شاید هم عمداً ، خودم رو در دست گرفته بودم و با نفرتی تمام به پست ترین نقطه ی این آشغالدونی پرتاب کرده بودم.حالا دیگه تمام و کمال خودم و دنیای خودم آشغالی بیش نبود
از این آشغال گنده خنده ام میگرفت.جنازه ی بی خاصیت بی جونی که فراموش کرده چی بوده و کجا بوده؟چی میخواسته بشه و کجا میخواسته بره؟
بر فراز خودم به تماشای این جدا افتاده از همه چیز و همه کس نشسته بودم.در خودم چهره ی آدمای بی خیال و بی عار رو میدیدم.با اون چشم های بسته ی بینا که انگار از روی لجبازی روی همه چیز و همه کس بسته شده بودو زبان ناگو که در ناتوانی از گفتن هر حقیقت محض ، مانده بود.با این حال چهره ی راضیي به نظر میومد...چرا ناراضی باشم؟بی خیال بی خیال
یه جسم بی خاصیت ، جدا شده از دنیای بیداری بی معنا ، تنها ، در نقطه ای در گوشه ی دور افتاده ی جهان ، عاری از هر فکر و خیالی ..... خود و هر آنچه در خود بود  را به دست فراموشی سپرده بود.
یه جنازه ی بی خاصیت بی جونی که فراموش کرده چی بوده و کجا بوده؟چی میخواسته بشه و کجا میخواسته بره؟

...................
               ...............
2 نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 8:49  توسط anonymous  |