تبليغاتX
Dichotomous thinking







Dichotomous thinking

there is no chimera in the world but there are a lot of chimeras in the essence

به مناسبت رفتنت !

شک دارم که زندگی قبلا اینجوری بود یا نه ! نه ...زندگی قبلا اینجوری نبود...تنها بودیم اما نه به این تنهایی.دنیای بچگیمون ـ یادش بخیرـ با وجود کوچیکیش جا واسه همه توش بود اما الان تو دنیای بینهایتی که ساختیم تنهاییم و جای کسی هم نیست...یاد دعواهامون بخیر...یاد اون دعوای وحشتناکی که کردیم ...چند روز بعدش بود که یه نامه با یه انگشتر نقره گذاشتی رو میزم که ببخشمت ؟ چند روز بعد! یا اون یکی که یادم نمیاد چرا اما یادمه که باز چند روز بعدش یه آخر شب احتمالا سردی اس ام اس دادی و پرسیدی که باهات قهرم ؟ مثل همون لحظه ای که نامتو رو میزم دیدم جا خوردم...اون شب هرکار کردم جوابش ارسال نشد ...بعدشم که دیگه فکر کردم دیره و جوابی ندادم...متاسفم که حتما فکر کردی هیچوقت جوابتو ندادم...وقتی بزرگتر شدیم دعواهای دفعه های بعدمون قهر و آشتی نداشت...فقط به سردی دنیا و رابطمون می افزود...سرمای سمجی که هیچوقت جاشو به خاطره های گرممون نداد ...محترمانه همدیگرو از دنیاهامون که دیگه بزرگ شده بودن و جایی واسه هیچ آشنا و غریبه ای توش نبود بیرون کردیم...خودمونم رغبت داشتیم پامونو از حریم خصوصی دیگری ـ که دنیاش بود ـ بیرون بزاریم... یاد اون روز سرد زمستونیه پربرف بخیر که با هم رفتیم مدرسه...یاد اون عروسک شنی زیزیگولو که برام خریدی بخیر...یادش بخیر که وقتی خراب شد هفته ی بعدش یکی دیگه برام خریدی ...یاد شهربازی که میرفتیم بخیر...یاد مشورتایی که واسه ازدواجت باهام میکردی بخیر...یاد اون روزی که پریدی تو کوچه و رتبمو بهم گفتی بخیر...یاد همه ی حسرتی که برای کمک کردن بهت خوردم بخیر...

این راهیه که باید رفت...من از این طرف...تو از اون طرف!دور و دور و دورتر میشیم...که وقتی برمیگردم و پشت سرمو نگاه می کنم... u was suddenly away...دیگه خبری از من و تو نیست...جز یه نقطه ی سیاه و دور و دست نیافتنی چیزی نمی بینم....

یادمون بخیر!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:52 توسط anonymous

go to the hell

با چه جون كندني راه مزخرف خونه رو اومدم. چند بار تو راه حالم به هم خورد و نزديك بود مثل اين بدبخت بيچاره ها بيفتم كنار كوچه خيابون.هرچي كه بهت تعارف ميكنن كه نبايد بخوري ! زهرماري يا مسموم بود يا...هرچي كه بود خيلي گند بود.بالاخره رسيدم .هيچ صدايي نميومد.خوبه!انگار همه خوابن.بهتر!اگرچه بدم نميومد يكي به دادم برسه ، اما نه !اينجوري بهتر بود.با اون حال زاري كه من داشتم...به مركز جهانم كه رسيدم خودمو پرت كردم رو تخت . سرم گيج مي رفت. سرمو محكم با دوتا دستم گرفتم._ به چي فكر ميكني احمق ؟ تو آشغالي !با ناراحتي از جام بلند شدم و توي اتاق راه رفتم تا همه ي خواب آلودگي از سرم بيرون بره. به دوروبر نگاه مي كردم ، گويي دنبال چيزي مي گشتم.عاقبت چشمام در يك نقطه خيره شد.سرجام نشستم و به كاناپه اي كه محاذي ديوار روبه رو بود نگاه كردم .اونجا نشسته بود(هرچند خدا ميدونه چجور وارد اتاق شده بود .چون بعد از گذشت پاسي از شب كه برگشتم اون ديگه جاخوش كرده بود .در حالي كه هميشه فكر ميكردم همه جا دنبالمه! )سكوت كرده بود و با چشماي بي رنگش خيره نگام ميكرد . ناگهان از روي تخت بلند شدم و فرياد زدم : گوش كن! اصلا برام مهم نيست كه چي ميخواي بگي .هر مزخرفي كه ميخواي بگو . عين خيالم نيست !در جواب هيچي نگفت و فقط خيره به حركاتم نگاه ميكرد. وجودش برام آزاردهنده بود با اين حال سعي كردم نشون بدم كه بود و نبودش فرقي نداره.روتخت دراز كشيدم و حوله ي خيسي رو سرم گذاشتم تا همه ي افكار مزاحم و در عين حال حقيقيه تو سرم در يك آن بخار شن...احساس گرماي شديد ميكردم . اون آشغالي كه به خورد خودم داده بودم انگار داشت منفجرم ميكرد.دويدم طرف دستشويي.چاره اي نبود!دستمو كردم نو گلوم تا عق بزنم و همه ي اون آشغالي كه خورده بودمو بالا بيارم...بعد سرمو گرفتم زير آب سرد.خنك شدم.احساس ديگ داغي رو داشتم كه روش آب يخ ميريزن ، با اون صداي جزجز...كه چه حالي ميده!خيلي بهتر شدم.تو اتاق كه برگشتمم هنوز روي كاناپه نشسته بود و باحالتي كه انگار داره واسه وضع و حال و روز زارم بدون كوچكترين حس هم دردي تاسف ميخوره نگام مي كرد. بي حال روي تخت دراز كشيدم._به چي فكر ميكني احمق؟تو آشغالي !هميشه همينجوري بود.در تمام مدتي كه بود فقط يه جمله رو ميگرفت و هي تكرار ميكرد.اين اخلاقش كفرمو در مياورد. در حالي كه من دوست داشتم مثل‌آدم باهام حرف بزنه،از دردم بپرسه ...اما نه...با عصبانيت برگشتم به طرفش : هي تو !وجدان احمقي هستي، عين خودم!مي شيني و فقط نگاه ميكني...كه چي؟كه ببيني چجوري دارم به خودم گند ميزنم .خب ببين ، خوب ببین كه چه گند شاهكاري به خودم و تو ميزنم.تماشا کن!چشممو به زمين دوختم(انگار كه از شرمندگي حرفم نتونستم تو چشماي بي رنگش كه برق خاصي داشت نگاه كنم)زير لب گفتم: نه...تو نه!هيچوقت نديدم كسي به وجود مستقل يه وجدان انگ گناه و اشتباه بچسبونه.وجدان هميشه پاكه!نهايتش باز اين منم كه بي وجدانم!مكث كوتاهي كردم و خيلي سريع از فكر اينكه از خودم جداش كردم و وجود مستقل و پاكي بهش دادم پشيمون شدم _دوباره تو چشماي بي رنگش زل زدم:امانه!خوش خيال نباش.من به بقيه كاري ندارم.تو شريك همه ي كثافت كارياي مني ،وجدان من!آره_به يه شريك احتياج داشتم.نميتونستم تنهايي بار سنگين گناه و اشتباهاتم رو به دوش بكشم و چه شريكي بهتر از وجدان!حالا تا آخر عمرت بشين روي همون كاناپه و نگاه كن.چشاش از حالت بي رنگي دراومده بود.شده بود شبيه چشماي خودم ، سياه سياه!چه حالت معصومانه اي داشت.سكوت كرد.كاش معنيه سكوتش رو ميفهميدم.وجدان بي عرضه اي دارم.اگه نديده بودمش ميگفتم وجود وجدان دروغ محضه.اما حيف كه ديدمش و باز هم ميبينمش.مثل اون شب كه تاصبح روي كاناپه نشست و چشم از من برنداشت.ميخواي باور كنم كه برام دل ميسوزوني؟آه...وجدان مهربون من...راحتم بزار، برو به جهنم!آخرين جمله رو گفتم و سرمو ازش برگردوندم و به سقف خيره شدم.خيلي خسته بودم!احساس ميكنم كه از درون پرم.سروصداي هياهوي غريب و آشناشونو ميشنوم،اما وقتي ميخوام بگمشون نميتونم،نميتونم!از درون بهم فشار مياره.تقريبا ميدونم چيه!بالا اومدن افكار بدمزه و بدبوي انباشته شده تو وجودم.يه جور دل آشوبه ي شيرين مزه.وچقدر ناگوار!كاش ميشد مثل اون شب كه براي بهتر شدن حالم دست كردم تو گلوم تا عق بزنم و بالا بيارم دست ميكردم تو گلوي ذهنم ،تاهمه ي اين فكراي سمج آزاردهنده رو بالا بيارم.بعد يه مشت آب سرد مي ريختم رو ذهنم تا خنك شه.داغيشو حس ميكنم .گاهي اون تو جهنميه.جهنم!

و همه ي من يه جهنم كوچيكه...دارم مي ســوزم!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 14:5 توسط anonymous

نگاهی به دوستی و عشق...

 

آدم اگه تو زندگی با هیچکس نباشه دردسراش خیلی خیلی کمتره . الان یکمی واسه فهمیدنش دیره...اما باز بهتر از هیچیه!

بهتره همه چیز مثل این باشه که روی یه صندلی تو یه پارک بزرگ(البته وسط یا آخر روز)نشستی ـ یا تو یه کافه ی بی کلاس و معمولی و داری یه قهوه ی تلخ یا هرچی میخوری ـ بعد یکی بدون هیچ مقدمه ای میاد کنارت (یا روبه روت) میشینه و ... تو هم مخالفت نمی کنی . یه حرفایی رد و بدل میشه .بدون هیچ شناخت و آشنایی قبلی یا بعدی !!! و آخرش  !!!it's Over ... اون (باز بدون هیچ حرف خاصی ـ دقیقا مثل وقتی که اومد ) بی خداحافظی پامیشه و می ره . و من در اون لحظه با فنجون خالی قهوه ی تلخم بازی می کنم و از پنجره به  بیرون نگاهی میندازم.هوای غبارآلود ابری که همه ی فضای گناه آلود بیرون کافه رو به رنگ قهوه ای که به نارنجی یا خاکستری میزنه رو نگاه میکنم و ناشناس رو میبینم که با بارونی سیاه رنگی با جمعیت انبوه سیاه ـسفید دور و دور و دورتر میشه . دیالوگامونو از ذهنم میگذرونم و همراه این به رفتنش نگاه می کنم !

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 11:12 توسط anonymous

تــــــــــــــــــــــولـــــــد و مـــــــــــــــرگــــــــــــــــــــــ....

 

اومدم سلام کنم ...بعد به خودم گفتم خیلی یه جوریه...سلام نمیخواد...همینجوری میرم سر اصل مطلب!!!حالا الان همه فکر میکنن چه خبره؟!اصل مطلب چیه که من بعداز این همه وقت که هیچی اینجا ننوشتم اومدم و یهو هم میخوام برم سر اصل مطلب...هیچی بابا امروز تولدمه.همین
از صبح تو نخ وبلاگ بودم که آپ کنم و یه چیزی بنویسم...اما نشد.از چند روز پیشا یا شاید چندوقت پیش میخواسم یه چیزی مرتبط با امروز بنویسم اما بازم نشد.ناف مارو با نشدن بریدن!!!خیلی وقته ننوشتم و خیلی وقته دلم نوشتن میخواد...اما نمیشه!!!همین
الان که دارم مینویسم هوا بارونیه...صدای رعد و برق میاد...چه صدای معرکه ایه...از چند تا صدا خیلی خوشم میاد...صدای رعدوبرق.صدای آب(مخصوصااگه صدای ریختن آب فواره تو حوض باشه).صدای هواپیما(مخصوصا اگه بالای کوه باشی)...آهان داشت یادم میرفت و صدای همهمه ی مردم از دورادور و ... همین
دومین سال تولدمه که اینجا مینویسم.حس قشنگیه...
خیلی وقته از اینجا دورم...اما گهگاهی میام...مهم اینه که من آدم رفتن نیستم...من همیشه هستم...همین
یه چیز دیگه هم میخواسم بگم...راجع به بعضیا...اما دیدم اصلا ارزش گفتنشو ندارن...

اما اینو حتما باید بگم :
دمکراسی هم در ایران جهان سومیمون مـــــرد!!!
همین

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 22:34 توسط anonymous

سلام بهار

سبز خواهم شد......سبز خواهم كرد....


اسفند می دود و نفس های یخی اش در تندی نگاه آفتاب آب می شود . در تعقیب پاهایش ناتوانم و هر چه تلاش می کنم راه به جایی نمی برم. گوشه ی دیوار کوچه می ایستم و دستانم را گرم می کنم. دوباره بهار آمد و دوباره آنرا جشن ميگیريم . ملالی نیست ... دوباره جشن می گیرم… دوباره و دوباره برای هزارمین باراز سر نو جشن می گیرم… برای هزارمین سال آری ... هزار سال طولانی و نیمه تمام ، هزار بهار ، هزار فروردین پراز هفت سین ، پر از آئينه و شمع ،و پر از سکّه های نقره ای ... هزار سال پر از فراموشی وپر از دغدغه های زرد رنگ… کنار دیوار به راه می افتم . گیسوان هزار ساله ام ، پیر امّا سیاه پشت سرم جاری اند و رد پاهایم را پاک می کنند . می دانم کجا هستم ... می دانم کدام در را باید بزنم... می دانم پشت این درهای آشنا کیست ، چیست ...اينبار گم نشده ام انگار ... این کوچه های خواب زده را می شناسم. این مکان غریب را می شناسم ... اینجا بوده ام ... ولي مرا ديگر با اينها كاري نيست ... هرگز… نبوده ام …این کوچه های خواب زده را نمی شناسم ... این مکان غریب را نمی شناسم ... اینجا نبوده ام... هرگز… نبوده ام - آهای ... رهگذر من پيدا شده ام ... مرا پشت سر بگذار ... من میان هزاران سال شیشه ای پس از آن همه هيايوپيدا شده ام ... بین تمام باران های طولانی ... لابه لای درختان نمدار و سبز ... پشت قارقار کلاغ ها و زیر این انبوه سیاه موی روی سرم ،حال پيدا شده ام ... نمی دانم چرا ...نمي پرسم چطور ...فقط شكر ميكنم ... مرا با هزار سال خاطره پشت سر بگذاريد ... راه را پيدا کرده ام... مقصد آنجاست با سرعت به پیش .....................................................................................................

با اجازه از وبلاگ يكي از دوستان عزيــــــــــــــــــزم و با حفظ مالكيت معنوي اثر.هر چي فكر كردم ديدم واقعا نمي تونم از بهار بنويسم.....و به قول فريدون من همون پرنده ام كه "وقتي كه چلچله ها خبر فصل بهارو ميدادن عشق آغاز و نداشت!!!!"

سال خوبي رو براي همه آرزو مي كنم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 8:31 توسط anonymous |

داستان یک شب...

بدجور سياه بود شب .وسط اتاق ولو شده بودم و با نوري كه از پنجره به درون اتاق مي تابيد و بدجوري آزارم مي داد كلنجار مي رفتم . يادم نميومد كجا بودم و كي برگشتم !اه لعنتي .گفته بودم ديگه نمي خورم ! اما...باز گفتم اين آخرين باره ...ولي نبود.خوب مي دونستم كه نبود. مثل هميشه!

صداي مسخره ي كليشه اي رو nerve ام بود. غژ غژ در / به هم خوردن پنجره / صداي باد و صداي قدماي كسي كه تو راهرو راه مي رفت . اين آخري از همه بدتر بود . آروم و نامنظم در طول تكراري راهروي سياه شب دور و نزديك ميشد . گاهي هم دم در اتاق مكثي طولاني مي كرد . هر لحظه احساس مي كردم الانه كه بياد تو و....ولي هيچ خبري نمي شد . همش تصورات وهم آلود خودم بود .صدا كه پشت در خفه مي شد يه موجود بي سر مي ديدم كه به آرومي دستگيره در رو فشار مي ده و درو باز مي كنه . با يه بطري سگي تو دستش مياد بالاي سرم و هرچي نگاش مي كنم تا سرو تهشو تشخيص بدم بي فايده است ! يعني چي ؟! اين ديگه چجورشه؟تو فكرم گذشت كه وقتي ميرفتم درو قفل كرده بودم يا نه ؟ نكنه باز يكي از هم اتاقياي بي شعور كليد اين طويله رو داده به يه بي شعورتر از خودش و....نكنه اين آشغال گنده رو اونا فرستادن تا به قول خودشون مجبورم كنه موضوع شرط رو تسليمشون كنم يا ....؟!اومدم داد بزنم بگم هي آشغال گنده يا بگو چي كار داري يا زودتر گورتو گم كن ....و شكي نداشتم چند تا فحش آبدارم چاشني حرفم كنم كه...هر كاري كردم نتونستم لب از لب باز كنم .خفه خون گرفته بودم .نه كه نخوام بگم...نميتونستم!تفنني يه دوري تو اتاق زد و اومد بالاي سرم و محتويات بدمزه و بدبوي بطري سگي رو ، رو صورتم خالي كرد .

لعنتي ! من كه گفته بودم ديگه نمي خورم .گمشو بيرون مزاحم!كو گوش شنوا ؟ تا ته بطري رو ، روي صورتم خالي كرد و صداي مضحك خنده اي كه نمي دونم از كجاي اين هيكل گنده ي بي سر و ته مشمئز كننده در ميومد همه ي فضاي تهي اتاق رو پر كرد . خفه شو ! مثل لحظه هايي كه تو خواب از خواب مي پرم ، به خودم اومدم . من كه خوابگاه نرفتم. يه راست اومدم خونه . همون قبرستون سوت و كور! وقتي برگشتم هيچكس نبود . زياده روي كردي!باز همون صداي قدم هاي كند كه در طول تكراري راهروي سياه شب دور و نزديك مي شد به گوشم خورد . كمي تندتر از پيش شده بود . تند و با عجله سروته راهرو رو طي مي كرد و گهگاهي باز دم در اتاق مكثي كوتاه يا بلند مي كرد . باز با صداي مكثي كه جلوي اتاق كرد ديدم در باز شد و هيچكي پشت در نبود . راهرو خالي و خلوت و سرد بود . همراه با باز شدن در سرماي شديدي وارد اتاق شد ، باد زوزه ي غم انگيزي مي كشيد . و در با صداي مهيبي دوباره بسته شد . و دوباره صداي قدم ها !تند و تند و تند تر مي شد . و همگام با اون محكم تر و با سر و صداي بيشتري بر زمين مي كوفت . با عصبانيت از جام بلند شدم و پريدم تو راهرو . هيچكس نبود . لعنتي ! كاش نميخوردم ...يه صداي مبهم و مشكوكي از بيرون به گوشم خورد . به پنجره نزديك شدم . كنار ديواراي ساختمون رو به رويي چند نفري ايستاده بودن و خيلي آروم حرف مي زدن . دوتاشون خيلي آشنا به نظر مي رسيدن .يكي ، اونكه پالتوي خاكي با كلاي همرنگي سرش بود ديگري باروني با كلاه روسي سياه رنگ . دومي منو ياد بازپرساي فيلماي جنايي و اولي ياد اون وكيله ، اورسن ولز تو فيلم محاكمه با حال و هوا و فضاي آشناي كافكاييش مي انداخت ! و همه ي صحنه ها عين فيلم نامبرده يا همون صحنه هاي مضحك و رعب انگيز داستاناي كافكا ، حتي مضحك و مسخره تر و رعب انگيز تر بود !وجهه مشابه همشون شيشه هاي آشنايي بود كه دستشون ميديدم و انگار عمدا در ملا عام يه جوري گرفته بودنشون كه "مخصوصا من " ببينم !صداي آشنايي به گوشم خورد لعنتي تا خرخره خوردي ! عجب توهمي شدم امشب .به ساعت نگاه كردم ، 3 بود . اين وقت شب...؟!!!!!همون كه شبيه ولز بود سرشو بالا اورد و نگاهي به من انداخت .انگار با چشاش ميخواس چيزي بگه ، حرفي بزنه ! از نگاش بدم ميومد.پنجره رو بستم . طبق عادت هميشگي شروع كردم به قدم زدن . ناخودآگاه چشمم به جسد بي جون آشنايي كه روي تخت مرده بود افتاد ! جنازه ي خودم بود كه تا ....به صورتم خيره شدم . چقدر مرده و بي جون و معصوم به نظر ميومدم . اما...با اين حال ازش متنفر بودم . از خودم ؟!دوست داشتم همه ي نفرتمو تو صورتش تف كنم!بي اهميت از كنارش گذشتم و به قدم زدن ادامه دادم .يادم اومد اولين بار كه....اصلا واسه همين زدم!دوست داشتم يه بار ديگه عين بچگيام چهره اش رو به ياد بيارم. گيج و منگ بودم . اما ...خيلي خوب ، تو همون چند ثانيه كوتاه ، به يادش اوردم . تو تاريكي مطلق اتاق چهره اش با لبخندي مبهم و كمي غمگين .....و بعد "محو" شد !

باز من موندم و تنهايي و وهم و خيال و كمي درد !

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 9:4 توسط anonymous |

تو خود حديث مفصل بخوان اين مجمل را....



با همه ي بي سر و سامانيم 
باز به دنبال پريشاني ام
طاقت فرسودگيم هيچ نيست
 در پي ويران شدن آنيم
آمده ام بلكه نگاهم كني
عاشق آن لحظه ي طوفانيم
دلخوش گرماي كسي نيستم
آمده ام تا تو بسوزانيم
آمده ام با عطش سالها
 تا تو كمي عشق بنوشانيم
ماهي برگشته ز دريا شدم 
 تا كه بگيري و بميراني ام
خوب ترين حادثه مي دانمت
 خوب ترين حادثه مي داني ام ؟
حرف بزن ، ابر مرا باز كن
 دير زمانيست كه باراني ام
حرف بزن، حرف بزن ، سالهاست
 تشنه ي يك صحبت طولاني ام
ها ، به كجا مي كشيم خوب من ؟
ها نكشاني به پشيماني ام !!!

به اين مي گن با يه تير دو نشون زدن......راستش من فكر مي كردم اين شعر رو حضرت مولانا سروده....اما "سخت در اشتباه" بودم.....اين شعر رو استاد بهمني سروده.
........بعدا خصوصي برات مي گم.....هر حرفي رو كه نميشه هر جايي زد!!!!!اوكي ؟


 
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 17:49 توسط anonymous |

فال دیکشنری !!!!!

اصلا حوصله نوشتن ندارم . حسش نيست ، بدجور ! شدم عين اين نويسنده هاي پرمشغله ي معروف كه هي مينويسن و خط مي زنن . مي نويسن و پاره مي كنن !!! دلم ميخواد بنويسم . اما چي ؟ نه كه حرفي نيست.نه! گفتني نيست...نوشتني نيست . حرفهاي ما بالا آمدني نيست!!!وقتي هم كه با هزار زور ميخوايم بالا بياوريمشان ، جانمان را بالا مي آورند لعنتي ها !  بي خيال
براي كار تحقيقي موضوع چايلد ليبر رو انتخاب كردم . تاثير چايلد ليبر در ميزان جرم و جنايت در جامعه ؟ بي ربط نيست . خيلي از اين بچه هاي كار امروزي بزه كاران و مجرمان آينده اند . چقدر تو همين محيطاي نا امن خود همين بچه هاي معصوم مورد جرم واقع ميشن . علاوه بر اين كه خودش جرمه حالا همين بچه هايي كه تو اينجور محيطاي (نميدونم چي) رشد پيدا ميكنن و جرم براشون يه امر دروني شده ، امري كه بدون اون نميشه زندگي كرد ، نميشه زنده بود....حالا وارد جامعه ميشن . ميشن يكي مثل....
شايد وقتي كامل شد خلاصه اش رو اينجا نوشتم .
چه جمعه ي خسته كننده ايه ! كلي كار براي پنجشنبه ، جمعه جمع كرده  بودم . اما بعد از يه هفته سگ دويي تنها چيزي كه براي اين دو روز آخر هفته باقي مي مونه خستگيه تلنبار شده ي همه ي روزاي هفته است و بس!
و دوباره هفته جديد كه منتظره از راه برسه ....با روزاي گند گذراش!
بي انصاف نباش .چهارشنبه روز قشنگي بود . خيلي قشنگ . برعكس روزاي قبلش كه گند بود . سه شنبه ساعت 9 رفتم خوابيدم .نزديكاي 11 بود كه مامان و رضا اومدن تو اتاقم .از خواب پريدم . وقتي ديدم رضا اومده خيلي تعجب كردم و خواشحال شدم. خيلي غافلگير شدم . خواب آلو بودم كه مامان و رضا يه حرفايي زدن و رفتن . انقدر غير منتظره بود كه فكر مي كردم خواب ديدم . صبح كه ميخواستم برم خيلي ناراحت بودم.تا 8 شب كلاس داشتم...تحمل كردنش سخت بود. رضا هم كه پنجشنبه مي رفت.
ديروز رفت....
داشتم يه متني كه استاد متون حقوقي داده رو ترجمه ميكردم. به ذهنم رسيد يه تفعلي به ديكشنري هزار و خورده اي صفحه اي بزنم. اما با چه نيتي ؟؟؟؟!!!!قبل از اينكه فال بگيرم صفحه ي اولشو نگاه كردم .چه جالب....تا حالا دقت نكرده بودم .
compiled , translated , and edited  by    mohammad-reza   ja'fari
خب نيتمان هم كه معلوم شد!!!
طرز كار : هر واژه اي كه اول از همه چشمم بهش يبافته رو يه جوري ( هرجوري ) به نيتمان ربط  مي دهيم !!!
1/jurenile delinquency
چه جالب !!!!بزه كاري اطفال....
2/grim
جدي / خشن / سخت /.....
3/happy - go - lucky
آسوده /....
4/clap trap
حرف مفت
5/any one
هركس . حالا كه به اينجا رسيدم يه كم اومدم عقب تر ( يه صفحه ) تا رسيدم به anonymous. ناشناس/گمنام/بي نام و نشان / بي هويت/مجهول الهويه / بي نام /بي امضا/ . اينم از تمام و كمال هويتمان كه فاش شد .
عجب كار مسخره اي( فال و ديكشنري ) ما رو باش....همه اش عينه clap trap شد ....واقعا!
براي بار آخر ديكشنري رو بستم و باز كردم .اين دفعه به خونواده ي وسيع و پر معنيه limit ها رسيدم!
از اين يكي بيشتر از بقيه خوشم اومد . از مرز و حد شروع ميشه تا محدوديت  _ بعدش متناهي و مقيد . و آخرش    بي پايان / بي كران / بي انتها / نا محدود / بي حد و اندازه/
limit   -  limitation   -  limited   -   limitless

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 16:9 توسط anonymous |

هیــــــــــــــچ کـــــــــــس/we are nobody

 

يه رفيق بلاگ اسكايي (blogsky ) داشتم كه الان خيلي وقته كه ديگه ازش خبري ندارم.....انقدر سرم شلوغ بود كه پاك فراموشش كردم...اونم سرش شلوغ بود....شايد اين روزا به سرم زد و يه سراغي ازش گرفتم.... از نوشته هاش خيلي خوشم ميومد.....جالب بود....خيلي باهاشون همزاد پنداري مي كردم....انگار همه ي اون حرفا از قفس ذهن من بيرون اومده بود....يكي از بهترين نوشته هاش ( البته به نظر خودم ) رو اينجا مي نويسم.....( با حفظ مالكيت معنوي اثر ) :

"زندگی چیز عجیب غریبیه ، همه توش می ريم جلو ، ولی اگه از یکیمون بپرسن کجا ؟ .هوم . یاد شعری می افتم : ـ زندگی کوهی است ، قله ای است ، این کوه را تسخیر نتوان کرد ، لیک در این پیچ و خمها ، بی تکاپو نیز نتوان زیست ـ . همش در حال دویدن . دنبال هدفامون . هدف واسه یکی نون شب ، واسه یکی دیگه کنکور ، واسه یکی دیگه فلان ماشین ، واسه یکی مثل من رسیدن به آرامش ... هیچ وقت تموم نمی شن ، حالا اگه یه بار خوب این مسیر رو از بالا نگاه کنیم یه پروسه خنده دار جلومون می بینیم . همون که ـ مرلین مانسون ـ میگه ، توی آهنگی که ۳ تا جمله بیشتر نداره ، سه فریاد ، سه حقیقت : ـ we are nobody ـ آره ما هیچی نیستیم ، وقتی به دنیا می یایم هیچکی و هیچی نیستیم . کم کم که بزرگ می شیم اینو می فهمیم ، اونوقته که خودمون و در نقش قهرمان داستانها و فیلمها تصور می کنیم . ـ wanna be somebody ـ همونجاست که تصمیم می گیریم . حالا دیگه می خوایم کسی بشیم . شروع می کنیم : ـ من دوست دارم یک پزشک شوم تا فرد مفیدی برای جامعه باشم .یک پزشک به انسانها کمک می کند تا سالم بمانند و زندگی ... ـ حالا می خوایم دکتر بشیم، مهندس ، دانشمند ، فضانورد ، تمام روزا درس می خونیم ، کار می کنیم ، روابطمون رو بیشتر می کنیم ، می ریم دانشگاه ، سربازی ، کلاسای مختلف ، زبانای مختلف ، چند تاش واسه دلمونه ، اما بقیه واسه اینکه ما بیشتر باشیم ، کسی بشیم ، تو کار دنبال پول بیشتریم ، موقعیت بهتر ، قراره کسی بشیم . سالها می دویم و می دویم و می دویم ... ـ now it's time to die forever ـ هه هه هه ...آره به اینجا می رسیم .حالا وقت رفتنه ... اینجا که می رسیم شروع میکنیم عقب رو نگاه کردن ، اما جالبش اینه که مقام و موقعیت و تلاشها و اکتشافات و اینا رو دیگه نمی بینیم . حالا چیزایی که یادآوریش زیبا و لذت بخش میشه چیزای دیگه ایه که یه موقعی مهم نبودن : عشق - مناظز زیبا - مسافرتامون - خنده و شادیامون تو جمعهای دوستانه ، اولین باری که انقدر خوردیم تا بالا زدیم ، اولین پکی که به سیگار زدیم ، اولین فرار از مدرسه ، شیطنتای قدیم ، اون موزیک و اون فیلم و اون لحظه هایی که یه بار ما رو تو خودش کشونده بود . یادگاری اون دوست که گمش کردیم ... زندگی احمقانست ... کاش می شد احمقانه زندگی کرد . تو یه مسیر پر پیچ و خم اگه بخوای مستقیم بری به ناکجا می رسی ، تو یه دنیای دیوانه و یه زندگی احمقانه اگه احساس با شعور و منطق و عقلدار بودن می کنی ، به هیچ می رسی . عقل می خواد ما همه چی باشیم ولی زندگی میگه ما هیچکس نیستیم.واسه همه اشتباهات مقصر می خوایم. اما مقصر زندگی کیه....."

 

اينم آدرس وبلاگ....lostmind.blogsky.com....

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 12:48 توسط anonymous |

Luckily u & I are hunters


Even so ...I rather think they understand one thing _ fear . The fear of pain and the fear of  death
Nonsense. laughed Rainsford .  this hot weather is making you soft . whitney
Be a realist
.the world is made up of two classes _ the hunters and the huntees
Luckily u and I are hunters
 



حس مزخرفي دارم...بدم مياد...خيلي بدم مياد....از اين همه پايان و آغاز.... روز از نو روزي از نو
ميخوام راجع بش حرف بزنم اما نمي تونم....دست خودم نيست....نمي تونم..يا خوشم نمياد....حرمت داره!!!ارزش داره....!!!بي خيال
از اين جمله خيلي خوشم مياد

The world is made up of two classes _ the hunters and the huntees . Luckily u & I are hunters!!!

شايد هر شكارچي هم آخرش شكار شه.....عجب دنيايه مزخرفي داريم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 12:24 توسط anonymous |